تبليغاتX
نخل،نفت،دريا
گاه نوشته های مهدی یوسفی

 در جلسه اقتصادی چون عملاً متن ها و موافقت نامه ها از قبل  آماده شده بود مراسم صرفاً به خوش و بش روسای جمهور و تأکید بر همکاریهای اقتصادی گذشت. لولا مانند بقیه آمریکای جنوبی ها شخصیت و ظاهری مهربان دارد. من این حس را از قبل داشته ام. همیشه فکر می کردم اسپانیایي ها و پرتغالی ها اگر چه استعمارگربوده اند اما ذاتاً آدم های خوش ذات تری نسبت به انگلیسی ها بوده و هستند. نمونه آن را می توانید در مستعمرات اين دو طيف ببینید. وقتی لولا را دیدم به یاد چند ماه پیش  و مراسم قرعه کشی میزبانی المپیک افتادم که او از طرف برزیلیا در مراسم شرکت کرده بود و وقتی شهرش برنده شد اشک ریخت و گفت اگر باراک(به نمایندگی از شیکاگو)می برد اسمم را عوض می کردم ! لولا به رئیس جمهور گفت حالا که تو با این لشکر اقتصادی آمده ای من هم جبران می کنم و در سفر تهران گروه بزرگی از تجار را می آورم. قرار سقف 10میلیارد دلار در مبادلات را گذاشتند. چون رئیس جمهور باید در جلسه سنا هم شرکت می کرد ساختمان وزارت خارجه را ترک کرد. بیرون ساختمان در کنار گارد احترام شیک پوش با کلاه خود مزین به پرهای فلزی تعداد انگشت شماری علیه احمدی نژاد شعار می دادند.آنچه من دیدم حداکثر 15 نفر بود اگرچه کانال های تلویزیونی غربی از زوایای مختلف آن را نشان می دادند. از شعارهای روی پلاکاردهایشان هم معلوم بود همجنس باز هستند. یکی از این شعارها این بود:

For Gay lives, against Ahmadinejad

به هتل رفتیم احمدی نژاد پس از دیدارش برگشت و در زیر زمین هتل مصاحبه مطبوعاتی و رسانه ای راه انداخت. سوالات متنوع بود. رحیم مشایی، هاشمی ثمره ، محرابیان ، متکی و جوانفکر کنارش نشسته بودند.سوالات را به تفصيل جواب می داد. در همین گیرو دار پرسش و پاسخ یک نفر توجه خبرنگاران و حضار را به خود جلب کرد .شعاری در حمایت از همجنس بازان در دست داشت. خبرنگاران از او عکس می گرفتند ولی احمدی نژاد اصلا به او توجهی نکرد. شعارش را یکی از خارجی ها از دستش گرفت . او این بار پرچمی را درآورد ولذا این بار محترمانه از درب پشت به بیرون هدایتش کردند .بعد از پایان مصاحبه رئیس جمهور با خبرنگاران خارجی زن و مردی که به سبک غربی ها مشتاق  عکس یادگاری بودند عکس گرفت .من هم عکس گرفتم ولی نفهمیدم با دوربین چه کسی؟لذا اگر کسی این متن را خواند و فهمید که عکس من در دوربینش است لطفاً ایمیل کند!

نمايي از شهر زيباي سائوپائولو

بیرون آمدیم دیدم خبرنگاران تلویزیون های برزیل دور همان پسر همجنس باز جمع شده اند و با آب و تاب با او مصاحبه می کنند .جالب اینکه خبرنگاران همه دختر بودند. نمیدانم یک پسر همجنس باز چه جاذبه ای برایشان داشت ! البته ایرانی ها بازار شوخی را گسترده بودند و می گفتند دعوتش کنید بیاید فلان شهر !

آخر شب هم رئیس جمهور با ایرانیان مقیم برزیل دیدار داشت. به خاطر ناهماهمگی و تغییر محل جلسه بیچاره ها شام هم نخورده بودند. فرصتی دست داد که با دکتر متکی در مورد مسائل نفت و زمینه های همکاری با برزیل به تفصیل صحبت کنیم. یک تاجر همسفر مازندرانی داشتیم که به لهجه شمالی به دکتر متکی گیرداده بود و از او می خواست که کارگروه را رها کرده و با هواپیمای رئیس جمهور به بولیوی برود. یکی از دوستان به شوخی به متکی گفت مازندرانی ها پولدارهایشان هم ..... بگذریم. همه خندیدند .چون فرودگاه مرکز بولیوی شب پرواز نبود احمدی نژاد و هیأت همراه خوابیدند که صبح زود بروند.

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 1:41 قبل از ظهر | لینک  | 

(3)-در برزیلیا

معمولاً تصوری که در ایران از برزیل وجود داشته و دارد کشوری است توسعه نیافته و یا کمتر توسعه یافته با مردمی با مشخصات عمومی که از امریکای لاتین در اذهان است و اقتصادی مبتنی بر قهوه و شکر. دوری مسیر و اتکای تاریخی کشور ما بر اروپا و امریکا شاید باعث شده است که به سایر کشورهای جهان توجه نشود.و لابد زمانی متوجه حضور آنها شده ایم که با صدای بلند و سرعت زیاد از بیخ گوش سبقت گرفته اند. معمولاً فرودگاهها و بنادر پیشانی کشور ها هستند و به محض ورود می توان به طور تقریبی فهمید که آن کشور در چه سطحی از توسعه یافتگی است. وقتی وارد فرودگاه برزیلیا می شوید علیرغم فاصله قابل فهم آن با فرودگاههای اروپا و آمریکای شمالی فاصله قابل فهمی نیز با فرودگاه کشورهایی مثل ونزوئلا دیده می شود.فرودگاه بین المللی برزیلیا نماد خوبی از توسعه ای است که در سالهای اخیر در برزیل اتفاق افتاده ودر بخش بعدی به تفصیل از آن سخن خواهم گفت. در فرودگاه بچه های سفارت و مسئولان آژانس مربوطه به استقبال آمده بودند و خیلی زود به هتل محل اقامت که هتلی 5ستاره با معماری خوب و نمایی قرمز رنگ بود منتقل شدیم. در مسیر فرودگاه تا هتل هر آنچه هست سبزی و درخت است .خاک قرمز رنگ باروری که باعث شده هرچه فکر کنید در آن بروید. از همان ابتدای ورود به ازای بيشتر ساختمانهایی که دیده می شدند زمین فوتبال چمن، زمین تنیس و زمینهای ورزشی دیگر قابل رویت بود. در هتل ALVARADO که ترجمه انگلیسی آن SUN RISE و فارسی آن طلوع است استراحتی کردیم و برای گشت درون شهری آماده شدیم .همان هتلی كه رئیس جمهور هم مقيم آن بود و به همین دلیل تعداد کمی از جمع در این هتل و بقیه به هتل melia در شهر فرستاده شدند. راهنمای تور مرد میان سالی به نام پائولو بود که بر خلاف بقیه برزیلی ها انگلیسی را خوب حرف می زد و شاید دلیل آن شغلش بود و مطالبی که لابد هرروز چند بار تکرار می کند. از همان ابتدا با آب و تاب شروع کرد به معرفی تک تک ساختمان ها، نام معمار آنها(که معمولاً ژاپنی بود) و یادی از پرزیدنت کوبنیچک مرحوم که موسس برزیلیا در دهه 1960 بود. مجسمه پرزیدنت را هم در فرودگاه و هم در شهر دیدیم . به گفته وی کوبنیچک برای اینکه تراکم جمعیت و شلوغی را از بنادر شرقی و ساحلی برزیل مانند سان پائولو دور کرده و قسمتهای مرکزی برزیل را هم آباد کند مقر دولت فدرال را به این شهر منتقل کرد. جهت اطلاع برزیل هم مانند اکثر کشورهای جهان نظامی فدرالیته دارد و ایالت ها دولت مستقل دارند. در واقع برزیلیا مانند واشنگتن شهری کوچک است که صرفاً مسائل سیاسی کشور را پیگیری می کند. رئیس جمهور در این کشور کاپیتالیستي نقش بازاریاب را به عهده دارد. دولت دارای کمترین قدرت و بخش خصوصی و کنفدراسیون صنایع دارای قدرت بالایی است.

هتل ALVARADO کنار منزل رئیس جمهور است که خود دارای معماری قابل توجهی است .دو پرچم در جلوی ساختمان محل اقامت نصب است. راهنما می گفت پرچم اول که پرچم کاناداست و دومی وقتی افراشته است معنی آن این است که رئیس جمهور مانند الان در خانه است و اگر افراشته نباشد خانه نیست و امروز چون یکشنبه است رئیس جمهور خانه است .خانه ای بدون محافظ .چند صد متر آن طرف تر خانه دیگری بود که مربوط به معاون اول رئیس جمهور است که اوهم با رای مستقیم مردم انتخاب می شود و در هرم قدرت شخصیت مستقل دارد اوهم دو پرچمه بود و در خانه.

معماری برزیلیا به گونه ای است که از بالا مانند یک هواپیمای مسافربری است روی بدنه هواپیما ادارات و وزارتخانه های دولتی و در دماغه هواپیما کاخ ریاست جمهوری و سنا و کنگره و روی بالها ساختمانهای مسکونی و منازل.

این شهر آن قدر مصنوعی است که حتی رودخانه بزرگ وسط آن هم مصنوعی ساخته شده تا فضا را زیبا کرده و زمینه تفریح را فراهم نماید.از کنار ساختمان های زیبای کنگره وسنا  و نمادهای sunrise,sunset کنار آن و شکل H مانند دو برج که به گفته راهنما نماد Humanityو Honesty است گذشتیم . ساختمانهای وزارتخانه ها هم دقیقاً مانند یکدیگر ومتحد الشکل در دوطرف خیابان قرار دارند. موزه ها و محل فروش صنایع دستی را هم رد کرده و به کنار ساختمان وزارت دفاع رفتیم و محل سان نظامی که هنرمندانه ساخته شده بود و راهنما تاکید داشت به ما بفهماند که انعکاس صدا در آن طبیعی و زیاد است. به او یادآور شدم که در میدان امام اصفهان چند مسجد و بنا هست که چندین قرن قبل از ساختمان شما بنا شده و همین خصوصیت را دارد. همان جا بودیم که آقای افقهی رئیس سازمان توسعه تجارت تلفنی با ایران صحبت می کرد و خبر داد که غروب به وقت تهران آقای کردان به رحمت خدا رفته است .بر خلاف تهران که ساعت ۵:۳۰ مغرب می شد آن جا ساعت ۷:۳۰ بود و هنوز آفتاب در آسمان. فصل تابستان در حال نزدیک شدن بود و روزها روز به روز طولانی تر می شدند. شام میهمان سفارت بودیم لذا مستقیم به سفارت ایران رفتیم جایی که همه سفارتخانه ها در یک خیابان کنار یکدیگر چیده شده اند. در سفارت دکتر محسن شاطر زاده سفیر ایران به تشریح  مختصر برنامه ها پرداخت و گفت که صبح فردا باید با گروه های همتای خود مذاکرات اولیه را برای تهیه اسناد انجام دهیم و پس از امضای اسناد در جلسات تخصصی جزئیات اجرای آن را توافق کنیم.شام را هم در سفارت خوردیم و پس از گپ و گفت های متفرقه آخر شب به هتل بازگشتیم و خوابیدیم.

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 2:32 بعد از ظهر | لینک  | 

۲-در سفر(مجموعه ای از رکوردها)

طبق معمول همه برنامه ریزی هایی که تا قبل از آن دیده بودم و شما هم آشنا هستید با تاخیر یک ساعته ای در فرودگاه امام خمینی(ره) سوار هواپیما شدیم.بر خلاف همیشه تلاشی برای سوار شدن در ردیفهای جلو نکردم به دودلیل: یکی شوخی و دیگری جدی:

1-معمولا در حوادث سرنشینها از بین می روند نه ته نشین ها !

2-تجربه داشتم که در سفرهای طولانی هوایی بهتر است جایی باشید که بتوان سه چهارتا صندلی را برای خواب همزمان استفاده کرد.

البته همه اینها را مهندس فریدونی همسفرم بهتر از من می دانست. وقتی من به انتهای هواپیما رسیدم او تقریباً درازکش شده بود!جالب تر اینکه ((دامت افاضاته ها)) که همیشه جلو و CIP سوار می شوند هم یکی یکی به عقب هواپیما آمدند  و تازه زمانی بقیه مسافرین متوجه شدند که دیر شده بود و صندلی خالی ته هواپیما نمانده بود.

درهای هواپیما بسته شد و خلبان شروع به صحبت کرد:

Ladies and gentlemen, captain’s  speaking

و مهندس فریدونی طبق معمول خیلی خونسرد مزه پرانی کرد

Nice to hear you captain

خلبان ابتدا از هواپیما گفت که :

الف: بوئینگ است و بزرگ و نونوار است و علی رغم تحریم ها با تر دستی مدیران ماهان خریداری شده است.

ب:این سفر اولین سفر انجام شده قبل و بعد از انقلاب به صورت مستقیم به آمریکای جنوبی است.

ج:طولانی ترین سفرانجام شده قبل و بعد از انقلاب برای یک شرکت هواپیمایی ایرانی است.

د: این هیات هم بزرگترین هیات اعزامی اقتصادی ایران به خارج  بعد از انقلاب است و..

دیگر نشنیدم چه می گوید شهادتین را این بار هر چقدر خواستم زیر لب باشد نشد و فکر کنم مهندس منظور سرپرست معاونت برنامه ریزی وزیر محترم نیرو که صندلی جلو نشسته بود هم حتما شنید.

خلبان ادامه داد که این هواپیما طولش   متر است و ارتفاعش متر و طول بالهایش .......متر و برای تصور بهتر48دستگاه اتومبیل  می توانند روی بالهایش بنشینند و گفت که 173000 لیتر بنزین زده و این بنزین می تواند حداکثر 16ساعت پرواز را support کند . در این لحظه همه ساکت شدندکه بدانند پرواز ما چند ساعت خواهد بود. گفت ما انشالله 15ساعته می رسیم. فریدونی گفت میدونی یعنی چه؟؟ گفتم بله که می دانم. جغرافیایم بد نیست و می دانم که قبل از رسیدن به کاراکاس حداقل 7ساعت پرواز روی اقیانوس بدون خشکی داریم و اگر باد بیاید یا به هر دلیل هواپیما نتواند سرعت حداکثری را داشته باشد محلی برای فرود اضطراری نداریم و ...... ناخواسته داستان حضرت یونس(ع) در ذهنم تداعی شد !و البته مطمئن بودم که خداوند همیشه همه آدم ها را از شکم ماهیان زنده بیرون  نمی آورد و آن یکبار هم برای نشان دادن قدرت و شوکتش بوده و لذا برای بار سوم این بار ضمن شهادتین ناخواسته آیه الکرسی هم خواندم!

به یاد پسرم افتادم که همیشه قبل از سفر به بوشهر/شیراز/تهران و دیگر مقاصد نسبتاً دور شاخص بنزین داشبورد را چک می کند و با تقسیم آن بر مبنای 10لیتر برای 100کیلومتر و با احتمال آنکه همه پمپ بنزین های مسیر راه بنزین نداشته باشندو دهها پیش فرض بدبینانه دیگر غصه می خوردکه :بابا تو مطمئنی مشکلی نیست و می رسیم!و وقتی سه راه مثلاً فیروز آباد بنزین می زدم که خیالش راحت شود و بخوابد می گفت: این که دلیل نمیشه شاید باک سوراخ شد و همه بنزین ها  ریخت بیرون!

برای اینکه مطمئن شوم به خاطر بدبینی نترسیده ام از اطرافیانم پرسیدم دیدم آنها هم دقیقاً همان سناریوها را در ذهن گذرانده اند و نمی توانند ترس خود را کتمان کنند.

غرق در افکار بودم و نفهمیدم هواپیما کی پریده وقتی به خود آمدم دیدم مانیتور هواپیما در سه چهار فرمت مختلف اطلاعات پرواز را روی نقشه نشان می دهد و ارتفاع ما به بیش از 15000 پارسیده و قرار است تا 38000 پا برویم. یک ضرب المثل آمریکایی به یادم آمد که حیا حکم می کند نه انگلیسی و نه فارسی آن را نقل نکنم ولی نتیجه اخلاقی ضرب المثل در شرایط فعلی را این دیدم که حالا که دیگر هواپیما پریده چه فرقی می کند بهتر است خوشبین باشم و از زمان حداکثر لذت و استفاده را ببرم! لذا کلاسور حاوی اطلاعات اقتصادی و سیاسی و تاریخچه روابط و سایر مسائل را بیرون آوردم و مشغول مطالعه شدم. طبق معمول پروازهای خارجی اولین پذیرایی با غذای گرم انجام شد. میلی نداشتم و نخوردم سوء تفاهم نشود بنده در غذا خوردن اهل رژیم و رعایت نیستم اما دور اندیشی برای سفر 15 ساعته هوایی با شرایط ویژه ی سرویسها در هواپیما در این تصمیم بی تاثیر نبود!

در هواپیما فرصت مناسبی بود که با همسفران بیشتر آشنا شویم. از جمله معاون وزیر بازرگانی و رئیس سازمان توسعه تجارت ایران که جوانی متولد 57 است و احوال نفت را می پرسید. فکر کردم علاقه مندی اش  به این دلیل است که وزیر سابق آنها وزیر فعلی ماست اما خودش گفت که نسبت فامیلی نزدیک هم با آقای میر کاظمی دارند. هواپیما هرچه می رفت شب نمی شد.نماز را براساس فتواهای متفاوت همسفران هرکسی به گونه ای خواند چون حرکت هواپیما از شرق به غرب و همراه با خورشید بود بعد از 15ساعت به کاراکاس رسیدیم تا چهار ساعتی آنجا باشیم. نیمه شب بود که زنگ زدم به منزل و گفتند صبح است دوستم گفت 30تا 40 هزار تومان رومینگ پیاده شدی. هزینه مکالمه هم جای خود ! گفتم نمی توانی انرژی مثبت بدهی؟! در کاراکاس کارگروه ونزوئلا جدا شدند و ما مسیر را به سمت برزیلیا ادامه دادیم .مسیری  5/4 ساعته که عبور از خط استوا را هم به همراه داشت. چیزی که برای من اولین بار اتفاق می افتاد. در سرزمین جنوبی آثار بهار کاملاً پیدا بود از آسمان برزیل جز سبزی و جنگل چیزی پیدا نبود. به ساعت برزیل حدود 5/8 صبح نشستیم. سفری تقریباً 24 ساعته که به علت اختلاف زیاد ساعت تطبیق ذهنی آن ساده نبود. خلبان گفت باید 20دقیقه معطل شویم چون تونلهای تخلیه مسافر این ها تا حالا هواپیمای به این بزرگی و ماهی ندیده است و لذا باید مهندسان ویژه برای تطبیق تونلها بادرب هواپیما بیایند دوستی گفت: به لافش می ارزد اشکالی ندارد معطل شویم!

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 11:15 بعد از ظهر | لینک  | 

چندي پيش فرصتی دست داد كه در هیات همراه آقای  احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران سفري به آمريكاي لاتين داشته باشم. هنگام بازگشت به علت زمان پرواز طولاني يادداشت هاي مختصر سفر را نه به صورت رسمي و اداري بلكه به صورتي كه براي دوستان و خوانندگان عمومي وبلاگ قابل استفاده باشد نوشتم.مي دانستم پس از  بازگشت فرصت نوشتن را به هيچ عنوان پيدا نمي كنم كما اينكه امروز پس از حدود دو هفته فرصت بارگذاري مطلب را پيدا كرده ام.ادبيات سفرنامه به گونه اي انتخاب شده كه وبلاگي باشد و آميخته با مختصري طنز  و البته به خاطر جلوگيري از خستگي دوستان به صورت سريالي نوشته ام .اميدوارم مقبول بيافتد.

 (1)    پیش از سفر[1]

  کسانی که با نوع كار ما در سازمان آشنا هستند  می دانند که وقتی من می گویم امروز یا این هفته گرفتار بودم معنی آن چیست؟ آن هفته از همین نوع گرفتاري کذایی به وفور داشتیم. این قید به وفور((یعنی اینکه 7صبح تا 7شب)) یک سره! بعد از 7شب که در حال رانندگی به سمت منزل بودم تلفن زنگ خورد و گفتند باید به مناسبت سفر رئیس جمهور به آمریکای لاتین در کارگروه دوستی ایران-برزیل به آن کشور عزیمت کنید وفرصتی هم نیست .تا فردا عکس –پاسپورت –مسائل مالی و ..........همه و همه باید تمام شده باشد. می دانستم که فردا هم از صبح تا شب سخت درگير جلسات و كار هستيم و حتی در بعضی ساعات جلسات اصطلاحاًoverlap دارند. چون مدیر جذب سرمایه سازمان هم  همسفر بود بهترین راه حل را در این دیديم که  مسئول دفتر ایشان همه کارها را یک جا پیگیری کند.فردای آن روز جز یکی دوبار که فرمهایی را به جلسه آوردند و من ضمن مذاکره با يكي از مدیران کل استان و شورای يكي از شهرها  آنها را تکمیل کردم چیزی نفهمیدم. لابد آن بندگان خدا هم فکر می کرده اند در حال یادداشت سخنان شان هستم !خلاصه مجموعه فعالیت همکاران در بخش های مختلف سازمان نتیجه داده و کار ارسال مدارک صورت گرفته بود. در این فاصله یکی دوبار روایات مختلفی شنیدم که متفاوت بودند بعضی می گفتند در هر سه کشور همراه هستیم و برخی می گفتند ما قبل و بعد در برزیل هستیم برای پیش نویس اسناد و پیگیری راه های اجرایی کردن تفاهم نامه ها .با خودم قرار گذاشتم پنجشنبه(یک روز قبل از سفر به تهران) را برای اولین بار در چند ماه گذشته سرکار نروم و در منزل مقدمات سفر را فراهم کنم که آن هم مصادف شد با بارندگی عسلویه و قطع برق فرودگاه و بازدید چند ساعته ای از برخی شهرک ها و ادارات شهرستان و عملاً از دست رفت. این ها را که می نویسم صرفاً به این خاطر است که تصور مختصری از حال و روز ما داشته باشید که سفر رفتن ما هم مانند بقیه خلق خدا نیست.

شب مرور مختصری بر گذشته و سوابق روابط با برزیل داشتم و نمودار کلی از حدود و حوزه همکاری ها ی قابل اجرا در حوزه مناطق سه گانه پارس ترسیم کردم. البته طبق اعلام شفاهی ظاهراً قرار بود یکی از مدیران مجتمع گاز و یکی از مدیران صنایع پتروشیمی هم درسفر باشند که ظاهراً شرکت گاز نتوانسته بود موضوع را مدیریت کند و لذا نماینده ای در سفر نداشت. اگرچه از قبل آشنایی مختصری با گرامر  زبان اسپانیولی و ایتالیایی داشتم ولی می دانستم برزیلی ها پرتغالی یا بقول خودشان ((پرتوگی)) حرف میزنند و از آن کشورهایی هستند که ندرتاً زبان انگلیسی می دانند. لذا مختصر وقتی گذاشتم و شب قبل از حرکت در تهران بر کلمات کلیدی به دردبخور مروری کردم تا خیلی((بوق)) نباشم. روز شنبه پس از جلسه مختصری با مدیر عامل سازمان در دفتر تهران و تبدیل مبلغي ارز به فرودگاه رفتم و حدود ظهر بود که سروکله مسئولان سفر(معاون وزیر بازرگانی و  رئیس سازمان توسعه تجارت و همکارانشان) پیدا شد. تازه فهمیدم که سفر(برخلاف کلیه سفرهایی که تا بحال به قاره آمریکا انجام می شده) مستقیم و بدون وقفه به مقصد کاراکاس است و هواپیما هم چارتر شده ي شرکت ماهان. زیر لب شهادتین مختصری خواندم و سعی کردم به روی خودم نیاورم تا همکار همسفرم که برای خودش مارکوپولویی بود (و فقط گاهی وقتها اتفاقی به ایران می آمده) متوجه نشود. ممکن است تکذیب کند ولی خداییش ترس را در چهره ي او هم دیدم!قبل از ورود به سالن ترانزیت VIP فرودگاه امام خمینی موبایل را روشن کردم و تعداد زیادی پیامک فامیل و دوستان نزدیک را گرفتم که اکثراً به شوخی و جدی آرزوی سفري خوش کرده بودند.یکی که نظامی بود نوشته بود: به بولیواری ها سلام برسانید و برای من هم از میدان تره بار آنجا هفت تیر بخرید. دیگری که دانشجو است و سرش بوی قورمه سبزی می دهد نوشته بود: بند سرخ آقا هوگو و تربت متبرکه ونزوئلا فراموش نشود.دیگری نوشته بود : به مشهدی چاوز سلام برسانید و یکی از همکاران هم خواسته بود قهوه و شکلات برایش بیاوریم.آخرین پیامک هم خواسته بود در آمریکای لاتین نایب الزیاره باشم!استعداد ايراني جماعت در طنز نويسي و خصوصا پيامك سازي را ستودم و دوباره تلفن را خاموش كردم.

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 12:39 بعد از ظهر | لینک  | 

* ماه رمضان هم تمام شد .امسال هم برخلاف تصوري كه به خاطر گرما از سختي ماه مبارك داشتيم روزه خيلي سخت نگذشت .اين مراسم قرآن خواني هاي شبانه هم مثل سال گذشته چسبيد بخصوص براي ما كه دو منظوره بود و در حاشيه جلسه با دوستان به غيبت و صحبت مي پرداختيم!به دوستي گفتم اين قرآن خواندنهاي ما چه فايده اي دارد وقتي همه را با غيبت باطل مي كنيم به شوخي گفت "ير به ير مي شه اگر قرآن نمي خوانديم كه بيچاره بوديم!".اميدوارم سالهاي سال زنده باشيد و سالم كه بتوانيد روزه بگيريد.

خطري كه با سردي هوا جدي تر مي شود

*معمولا سالهايي كه در آنها اتفاق مهمي مي افتد به عنوان شاخص و مبدا تاريخ انتخاب مي شوند مثل عام الفيل يا مثلا انقلاب و....

پيرمردان و پيرزنان منطقه ما هم خيلي از تاريخهايشان را با مبدا "سال آزاري "بيان مي كنند.مثلا مي گويند فلاني ۳ سال بعد از سال آزاري به دنيا آمد.زماني از پدربزرگ مرحومم پرسيدم سال آزاري چيست؟گفت در زمان اشغال جنوب توسط انگليسيها يك بار بيماري عجيبي ("آزار")آمد كه نوعي آنفلوآنزا بود و باعث شد از هر خانواده ۳-۴ نفر بميرند.مي گفت اينقدر مرده ها زياد بودند كه امكان غسل و كفن و دفن به صورت مرسوم نبود به همين خاطر مرده ها را در جوي آبي كه نزديك قبرستان بود غسل مختصري داده و آنها را جمعي به خاك مي سپردند.مي گفت بعضي ها مي گفتند انگليس ماده اي شيميايي را زده است ولي بعدا فهميدند بيماري آنفلوآنزا بوده است.دور از جان مردم ، نحوه ي تبليغاتي كه اين روزها براي آنفلوآنزاي نوع جديد مي شود آدم را به ياد آن داستانها مي اندازد.من برخلاف تصميمات مهم و قابل لمسي كه در كشورهاي ديگر اتخاذ شده در ايران جز برخي بيلبورد و پوستر مختصر چيزي نديده ام.نمي دانم اقدامات پيشگيرانه وزارت بهداشت و آموزش و پرورش چه بوده است.خدا كند برخلاف پيش بيني ها آمار تلفات در كشورمان زياد نباشد. 

   

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 1:57 بعد از ظهر | لینک  | 

نمی دانم چرا هر وقت به بچگی ها و گذشته ها فکر می کنم افسرده می شوم:

*به یاد کشتزارهای رنگارنگ از کشت و زراعت و باغات و گلها می افتم که این روزها وقتی گذارم به آنها می افتد خشک و لم یزرع و زرد دیده را می آزارند.

*به یاد بارانهای مداوم زمستان و بهار می افتم که این سالها برای قطره ای از آن له له می زنم .

*به یاد رودخانه های روان و پرآبی می افتم  که نمی گذاشتند رزوهای تابستان را در خانه بمانیم .یادش بخیر اگر کسی از شنا و آب تنی  خسته می شد و هوس بیرون رفتن از آب داشت "شل باران " می شد تا کثیف شود و مجبور شود به آب برگردد!یک روز دوستی به خودم شل پرتاب کرد و اشتباها به چشمم خورد تا یکی دو روز نابینا شده بودم.امسال عید البته چشمان او برای همیشه از دنیا بسته شد.

*به یاد پرندگان جورواجوری می افتم که دوان دوان به دنبال گرفتن آنها از این باغ به آن باغ می دویدیم و این روزها حتی نام بعضی از آنها را نیز دیگر فراموش کرده ام.

*به یاد شبهای زیبای تابستان و بهار مي افتم که هیچ کس خود را در فضای اتاق و زیر باد نچسب کولرهای گازی  محبوس نمی کرد و در فضای باز پشت بام و بهار خواب چشم به آسمان می خوابیدند تا قبل از خواب شکلهای جدیدی را در چیدمان زیبای ستارگان کشف کنند.آن روزها لامپهای پرنور آسمان را کمرنگ نکرده بود.

*به یاد مردمی باصفا  می افتم که عصرها بر در هشتی دروازه خانه آبی می پاشیدند و می نشستند تا همسایه ها هم بیایند و از هر دری سخنی بگویند تا شادیها و غمهایشان را تقسیم کنند.همانها که این روزها یا چشمشان به صفحه تلویزیون است یا به صفحه موبایلشان .آنها که که دیگر انگیزه ای برای شب نشینیهای شیرین گذشته ندارند.

آسمان غبارآلود

تنها یادگار شیرین گذشته آسمان آبی و صاف و آرامی  بود که گاهی خسته از ناملایمات به آن چشم می دوختیم تا شايد آرامشي بیابیم.مدتهاست این هم غبارآلود شده است.  

 

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 11:48 قبل از ظهر | لینک  | 

پسر خردسالی دارم به نام امیرعلی .زیادی به من وابسته است و هر ساعت شماره ام را می گیرد.غروبها درب منرل می نشیند تا برگردم.گاهی وقتها که مسافرت و ماموریت هستم تا ۹ -۱۰ بیرون می ایستد که برگردم و تا زمانی که خودم تلفنی خیالش را راحت نکنم که برنمی گردم رها نمی کند.این وابستگی شدید طبییعتا باعث شده که نتوانم او رابرنجانم و متقابلا او هم سوء استفاده می کند و چون حساب نمی برد از هیچ اذیت و خرابکاری در منزل دریغ نمی کند.

چندی پیش زنگ زد پرسید بابا کجایی ؟گفتم اینجا اداره است من اینجام.گفت اه پس گوشی را بده به اداره باهاش صحبت کنم.من هم شیطنتم گل کرد صدایم را تغییر دادم و با صدایی خیلی بم و عتاب آمیز باهاش حرف زدم و همه ی خرابکاری هایی که در خانه می کند را به او گوشزد کردم.گفتم که من خیلی قوی هستم ،قدرت پرواز دارم و غیب هم می شوم و لذا کلیه حرکاتش را حتی در خواب هم می بینم و گفتم که اگر اذیتش را ادامه بدهد گوشهایش را می کنم!

از آن روز هر روز سراغ اداره را می گیرد و اداره گاهی تلفنی به خاطر کارهای خوبش او را تشویق می کند و برایش کیک و آب میوه ای می فرستد!اداره به او گفته که اگر می خواهد مانند او قوی شود باید غذای خوب بخورد و از خوردن چیپس و پفک و سوسیس و کالباس و ... خودداری کند .امیر علی هم هر روز از من خواهش می کند که به اداره بگویم که پسر خوبی شده است .یکبار هم بالای مبل رفت تا امتحان کند می تواند مانند اداره پرواز کند یا نه که محکم به زمین خورد!

خلاصه معضل شیطنت و اذیت او با همین توهم تا حدود زیادی کنترل شده است .گاهی دلم برایش می سوزد که چقدر اداره را جدی گرفته است و از طرفی هم حیفم می آید از توهم بیرون بیاید !

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 0:29 قبل از ظهر | لینک  | 

امروز دومین سالروز تولد "نخل نفت دریا"بود.فرصتی است که از همه ی دوستان و خوانندگانی که در این دو سال مشوقی برای نوشتنم بوده اند سپاسگزاری کنم.نوشته هایی که جز با دیده ی خطاپوش یاران ارزش خواندن و نقد نداشته اند.شرمنده  محبت دوستانم همین !

نوشته شده توسط مهدي يوسفي در ساعت 0:26 قبل از ظهر | لینک  |